٭میدانی
اینجا هیچ زنی
به شانههای مرگ تکیه نخواهد داد و
برای آخرین بوسه چشمهایش را نخواهد بست؟
که مرگ دیگر
آن جام زهر آگینِ گوارا نیست
بلکه تک تک نفسهاییست
که شبانهروز میکشیم
بیآنکه هیچ امیدی
برای کمی زودتر مُردن داشته باشیم!
٭چه زود سوت پایان را زدند
چه فاصلهی کمی بود
میان گریههای بیوقفهی نوزاد تازه متولد شده و
زلزلهای که مادرِ زمین آبستن بود و
شهر را
ویران کرد!
چه پایانی در آغوش آغاز شکفت!
٭و ما مدتهاست
که به عشق
فکر هم نمیکنیم
فقط به دنبال کمی دوست داشتن و
دوست داشته شدن هستیم،
کاستن از غمِ تنهایی و
تحملِ بار هستی.
میبینی
زندگی راهش را گرفته و رفته
مرگ هم دیگر در نمیزند؟!
امواجش از در، دیوار، پنجره و
از هر سوراخ سمبهای تو میآید
تو میآید اما
نمیکُشد،
زخم میزند.
آنقدر زخم میزند
که زجرکش شویم!
و ما بسان آهویی زخمی
همچنان چشمبراه شکارچی میمانیم
برای تک تیر خلاصی.
(مرگ در میزند، نمایشنامهای از وودی آلن)
٭آنگاه که تکههایمان را
در آغوشی، بوسهای و ترانهای
و رویاهایمان را
در اسارت جغرافیایی
که محکوم به تکرار تاریخ بود
جا گذاشتیم
همچون بادی سرگردان
به راه افتادیم و
هوهوکشان از مرزها عبور کردیم و
بر پهنهای غریب
به مُردن ادامه دادیم!
که نه دیگر زندگی آن اغواگری قبل را داشت و
نه مرگ آن رهاییبخشی را.
٭زمانیکه مرگ
زیباترین اغواگری زندگی شد
نیزهها از هر سو به سمت ما پرتاب شدند و
ما تندیسی شدیم
از روزمرگیهایی در میانهی درد!
٭تصویر از صفحهی
aleksandrapiaseckasculpture@




آخرین دیدگاهها