دو سال و یک ماه و ٢٧ روز و
١٢ ساعت و ٢١ دقیقه
طول کشیده بود تا روی پاهام بایستم،
تا با قلبی یخ زده، صورتی سنگی و صدایی گرفته به سرزمینی که هرگز برای من نبود نگاه کنم، جزئیاتش را به خاطر بسپارم، دوستداشتنیهایش را بیشتر دوست داشته باشم، خاطرههایش را مرور کنم
و بگویم هنوز دوستت دارم، حتی اگر دیگر در هوایت نفس نکشم.
و من نگاه کرده بودم، بیآنکه چشمهام خیس شود.
حرف زده بودم، بیآنکه صدام بلرزد یا آن گولهی سنگی توی حلقم منفجر شود.
نفس کشیده بودم، بیآنکه نفسم بند بیاید و قلبم بایستد.
فقط نیمه شب به تاریکی پشت پنجره و پولکهای چشمک زن روی دامن شب زل زده بودم و با گزیدن انگشت فریادی خفه کشیده بودم. فقط همین.
من این بار خودم از سرزمین رویاهام بیرون آمده بودم
و من این بار خودم درها را پشت سرم بسته بودم
و من این بار خودم…
و من این بار…
و من…
به خودم میگویم سرزمینهای زیادی پیش رو هست.




آخرین دیدگاهها