با وجود این که سعی میکنم به مهربانترین شکلِ ممکن با آدمها در ارتباط باشم، گاهی دوست ندارم به هیچ آدمی نزدیک شوم و هیچ آدمی هم از حدی بیشتر به من نزدیک شود!
برخلاف همیشه که هر آدمی کتابی نخوانده بود برایم، این روزها فکر میکنم نه وقت خواندنِ بیشتر کتابها هست و نه لزومی به خواندنشان.
یادداشت بالا را همین چند وقت پیش نوشتم. یادم است که خیلی هم دلشکسته بودم.
حالا اگر بخواهم بنویسم کمی متعادلتر خواهم نوشت.
بعضی از دوستیها هر چقدر که از آنها میگذرد، چون کتابی دستنویس باارزشتر و نفیستر میشوند.
بعضی دوستیها پناهاند، امن و امان، فرق نمیکند دیروز آنها را دیده باشی یا مدتهاست از آنها بیخبر باشی، هر زمان که آنها را میبینی، جایشان در قلبت محفوظ است، مثل دفتر شعری دوست داشتنیاند.
بعضی از دوستیها فصلیاند، همینکه فصلشان میگذرد، میگذارند و میروند! مثل همان کتابهایی که نصفه نیمه خوانده میشوند!
بعضی از دوستیها، گرگی در لباس میشاند، همان کتابهایی هستند که آرزو میکنی کاش هرگز به دستت نمیرسیدند.
اما مگر بدون دوست و کتاب میشود ادامه داد؟!
*این مطلب، ششصد و شصت و شش ومین مطلب سایتم است.
آیا این مسئله مهم است؟ در واقع نه. هیچ اهمیتی ندارد.
اما من مدتیست بعضی اعداد را در زندگیام با معناتر کردهام. به آنها بار مثبت دادهام که موتوری برای حرکتم باشند. برای همین رسیدن به آنها برایم لذت بخشتر شده است. طوری که پیوندی ناگسستنی میان خودم و آنها احساس میکنم.
مدتیست سعی میکنم در کنار یافتن معنا برای لحظههایم، ساختن معنا را هم تمرین کنم. معتقدم هر معنایی هر چقدر هم کوچک، هر چقدر هم پیش پا افتاده اگر بتواند به ما کمک کند، حال بهتری داشته باشیم و دستگیر ما باشد در کوره راه زندگی، انتخاب درستی است.
چند روز قبل از رسیدن به مطلب شمارهی ٦٦٦، دلم میخواست بدانم در چه موردی خواهم نوشت، نوشتهام را دوست خواهم داشت یا نه؟
اتفاق خاصی افتاده که دلم خواسته از آن بنویسم یا میان روزمرهگی به مشتی کلمه پناه بردهام؟
نوشتهام که آرام شوم یا صرفا خواستهام چیزی بنویسم؟
نوشتهام تا مطلبی را بهتر درک کنم و به زوایای پنهانی از آن دست پیدا کنم، یا صرفا نوشتهام که برشی از زندگی را مکتوب کرده باشم یا چه میدانم بخشهای تاریک وجودم را کشف کنم؟!
نوشتهام که مطالب پراکندهی ذهنم را نظم بدهم یا نوشتهام که به خودم بگویم هنوز دارم مینویسم، حتی اگر پرت و پلا، حتی اگر بیربط و نامربوط ؟
عجیب اینکه دو روز بعد متوجه شدم که شمارهی جادویی را رد کرده و حتی متوجه نشدهام!
مطلب را خواندم. نوشتهای معمولی که تنها امتیازش این است که نزدیک شدن به تعادلی درونی را نوید میدهد. و البته برای همین دوستش دارم.
اما من حتی متوجه عبور از آن نشده بودم؟!
این اتفاق باعث شد، فکر کنم چه دستاوردهایی که روزی آرزومندانه به آنها فکر کردهایم و بعد در کمال ناباوری لذت بدست آوردنشان را نچشیدهایم!
برای اینکه دچار این خطا نشوم این یادداشت را، دو روز بعد از انتشار این مطلب به آن اضافه میکنم.
عکس:
قابی از آسمان، کوهها و شهر در چهارچوبی فلزی!




آخرین دیدگاهها