دیشب ساعت چهار بیدار شدم، کمی سردم شده بود و کمی دلدرد داشتم، اما خیلی خیلی از لحاظ جسمی بیقرار بودم. قرص خوردم و چند لحظهای با موبایلم ور رفتم تا خوابم ببرد.
صبح دیر بیدار شدم، درست موقع رفتنِ پسرم! سایهی همسرم را پشت سرش دیدم در راهرو، با این وجود پرسیدم: بابا باهاته؟
خیالم که راحت شد، خوابیدم دوباره تا حدود ساعت نه و نیم. این جور مواقع که بیحالم به خودم سخت نمیگیرم تا زودتر روبراه شوم.
بعد از گذراندنِ چالشهایی که مربوط به چنین روزهایی است، کتری را پر از آب کردم و شعله را روشن.
به میز مربعیِ بزرگ و زیبایی که یادگار عزیزیست نگاه میکنم. منزل او که بود میزی مدرن به حساب میآمد با کلی گل رز خشک شده و…
اما با ترمهای که من روی آن انداختهام و گلدان مسی که قسمتهایی از آن سنگ سنگ فیروزه کار شده، کاملا سنتی به نظر میرسد!
جلوی گلدان کتاب شاملو است و پشتش دفتر نارنجی رنگ سیمی شده و سمت چپش یکی از کتابهای پسرم، جعبهای با کلی نوشتافزار کنارشان، به اضافهی دستهی بازی پسرم و دسته سویچی شبیه آن که دیروز همکلاسش به او هدیه داده.
جالب اینکه نارنگیای هم گوشهی دیگر میز است که احتمالا قرار بوده با خودش ببرد ولی نبرده.
دارم فکر میکنم قفسهی کوچکی توی هال بگذارم برای کتابهای پسرم که هر بار با جابهجا کردن برنامهی روزانهاش توی هال میمانند و مدام باید به کتابخانهاش برگردانیم.
صدای افتادنِ میلهگردهای ساختمان در حال ساخت میآید و صدای آب کتری که جوش آمده، مرغهای عشق هم یک وقتهایی کولاک میکنند.
ترکیب چیده شده روی میز مرا یاد شلوغی افکارم میاندازد. ذهنم شبیه چهار راه شلوغی است که افکارم مثل ماشینها از همه طرف میآیند و میروند و در مرکز آنها نگرانی برای دو عزیز است. همانطور که چشم از میز برنمیدارم، یک آن احساس تنهایی میکنم. ماندهام، چکار کنم که نگاهم روی کتاب شاملو میماند. به تصویر شاملو که روی صندلی نشسته نگاه میکنم.
((بیا با هم حرف بزنیم.))
–
دیروز عکسی در محوطهی مجتمع گرفتم، شبیه عکسی که آبان ١٤٠٠ گرفته بودم و چند روز بعد رویایی را رها کرده بودم!
عکسها را دوست داشتم. عجیب اینکه آن غم و حزنی که هرازگاه سراغم میآید و فکر میکنم همان لحظه جانم را میگیرد، سراغم نیامد.
غم خودش جایی که باید میآید و چنان خِفتت میکند که راه فراری برایت نمیگذارد. دو سال گذشته بود و با وجودیکه تمام مدت دویدهام اما انگار کار خاصی هم نکردهام.
عکسها را که میدیدم، خیلی عمیق که میشدم زنی میانسال و کمی غمگین را میدیدم!
معمولا در عکسهایم لبخند میزنم، شاید زمان و مکان عکس بصورت ناخودآگاه لبخند را پاک کرده بود، یا اینهمه حوادث تلخ که شبانهروز درگیرش هستیم.
حسم شبیه زمانِ دیدنِ اولین تار ابروی سفیدم بود، غمی شیرین!
برای من که در سن بیست و هفت سالگی و به یکباره قسمتی از موهایم سفید شد و سالها طول کشید با آن ماجرا کنار بیایم؛ دیدنِ روند پیری قطعا معنادار و زیبا است، هر چند که غمی همراه دارد.
–
ساعت چهار بیدار شدم با بدنی بیقرار، وسط خوابی که نشأت گرفته از دلهرههایم بود و صدای پسرم که مینالید از درد. میگویند: خودت مریض باشی، بچه مریض نباشه.
و حالا ما دوتایی مریضیم!
مدام زمان را میپرسد، و از برنامهی درسی فردا و آزمون آنلاین زبانش میگوید. به او اطمینان دادم که جای نگرانی نیست، فقط استراحت کند.
همه بدخواب شدهایم. آلارم گوشیها را خاموش میکنیم. به همسرم میگویم من بیدارم، چراغ خوابش را خاموش کند. خانه تاریکتر میشود و آرامتر، هرچند که آسمان دارد کم کم روشنتر میشود.
با اینکه باید از همین خرده وقت مانده استفاده کنم و چرتی بزنم تا فردا که روز شلوغی هم دارم سر پا بمانم، دارم اینها را مینویسم.
داشتم به رفتن به مریخ فکر میکردم، شاید در کنار کم شدن وزن، وزن غمهایمان هم کم شود! بعد فکر میکنم که غم که جرم ندارد. انگار وسط خواب یک لیوان آب یخ رویم ریخته باشند!
سعی میکنم برایش فرضیهای بتراشم، مهم نیست چقدر آب دوغ خیاری باشد. مهم نیست که بر اساس ذهن بدخواب و تنی رنجور باشد، مهم این است که الان تنها دستآویزم است برای کمی نوشتن، کمی آرام شدن از بار هستی.
مثلا اینکه آن جور شناور شدن قطعا روی نحوهی تفکر ما تاثیر میگذارد. مثلا تعلقات را کمتر کند یا دلبستگیها را، یا چه میدانم هر چیز دیگری.
کاش جز زمین چند سیارهی دیگر قابل سکونت داشتیم که دست هیچ ابرقدرتی نمیافتاد و هیچ حکومتی در هیچ کجای دنیا از آنجا خبر نداشت که بروند و گندش بزنند.
یک وقتهایی جمع میکردی و میرفتی سمت یکیشان. مثلا وقتی خسته بودی و بی رمق سمت یکی میرفتی، وقتی کلافه بودی و بیقرار سمت یکی دیگر، وقتی کم آورده بودی میرفتی سراغ آن سومی، آن هم بیآنکه کسی نگرانت باشد و آنقدر میماندی تا حالت سر جا بیاید!




آخرین دیدگاهها