صدای مرغهای عشق میآید آن هم لابهلای صدای تراشکاری ساختمانی از همین کوچه پشتی که در حال ساخت است. کولر هم تا دما را به درجهی تنظیم شده نرساند، روشن میماند.
بخشی از قفس زرد رنگ مرغ عشقها و آن یکی که سینهی آبی رنگی دارد و نوک پرهایش مشکیست را از اینجا که دراز کشیدهام میبینم. اسمش بلومَن است و جفت آن یکی دمطلا.
تصویر نردههای بالکن و گلدانهای رویش روی سنگهای کرم رنگ دیوار افتاده. آسمان از اینجا دیده نمیشود. پرده جلویش را گرفته، بلند نمیشوم که کنارش بزنم. رنگ آبی آسمان را اما تصور میکنم. رنگ آبیای که مأمنیست برایم، کافی است صبحهایی که مود خوبی ندارم، پرده جمع شده باشد یک سمت. فقط خدا میداند که آن رنگ آبی چهها که نمیشود. میشود همسری که مانند خیلی از کارمندها، تمام تابستان را هوا تاریک بیرون زد، میشود خانوادهام که کیلومترها دورند، میشود امید، رویا، خیال، میشود خیالت جمع من هستم، با هم درستش میکنیم، میشود شعر، آری میشود شعر.
برای همین است که گاهی که سطح انرژیام پایین است برای چند روز پرده را جمع میکنم تا نردههای بالکن، آسمان و کوههای پس زمینه را بین خودشان قسمت کنند و آنچه که باید اتفاق بیافتد.
فکرم هزار جا میرود و برمیگردد. سعی میکنم همینجا، در این اتاق دوازده متری نگهش دارم. در همین لحظه، در کولاژی از صدای پرنده و کولر و تراشکاری. در صدای باز شدنهای مداومِ درِ یخچال توسط پسرم!
در ظهر گرم تابستانی در تهران.
در ساعت ٣:٣١ دقیقهی سهشنبه دهم مرداد ماه هزار و چهارصد و دو.
در لحظه…
عکسها را امروز صبح گرفتم…






آخرین دیدگاهها