درها همه بسته بودند.
تنها کلیدی رسیده بود از سرِ ترحم
که نمیتوانستم بپذیرم.
وقت هم تنگ بود.
نباید توش و توان کسی را
به باد میدادم.
+((نرگس آتشپرستی داشت شبنم میفروخت
با همان چشمی که میزد زخم، مرهم میفروخت.))
نمیدانم شعر از کیست.
+بالاخره کارت اهدا عضوم را گرفتم. چنانچه مایل بودید به شمارهی ٣٤٣٢ پیامک ارسال کنید.
+سوالی مدام در ذهنم تکرار میشود. گاهی رفتن و دل کندن یک جور مُردن نیست؟
از هر در سخنی شد، و این را به حساب ذهن شلوغم بگذارید.
عکس:
غروبی که در جاده شکار کردهام.
و غروبها چقدر معنا در خود دارند!
و غروبها چه معلمهای باتجربهای هستند!




آخرین دیدگاهها