تا مدتها بعد از مهاجرت از شهرم، کرمانشاه، دلخور بودم. فکر میکردم در حقم مادری نکرد. فکر میکردم دویدنهایم را برای رسیدن به هدفها و آرزوهایی که به باد رفت، حتی در روابطی که گسست را ندید یا نخواست که ببیند.
هر بار میآمدیم و به خانوادههایمان سر میزدیم همینکه چشمم به کوهها و کاجهای طول مسیر میافتاد، بغض میکردم و دیالوگ یک طرفهای بین ما در ذهنم شکل میگرفت. دست خودم هم نبود.
مادر روبرویم بود و چون کودکی سرکش فقط مطالبه میکردم. فقط نق میزدم. هیچ دلیلی را هم قبول نمیکردم. و همانطور که مادر را روی صندلی در اتاق تاریکی نشانده بودم، سوال میپرسیدم: چرا این اتفاق افتاد؟ چرا آن اتفاق نیفتاد؟ چرا، چرا، چرا…
میدانستم دست مادرم خالی بوده و هست. میدانستم او هم مثل هر مادری بهترینها را برای فرزندانش میخواهد اما دستش تنگ است. میدانستم جور زندگی کودکانش را به تنهایی به دوش میکشد ولی انگار به خورد و خوراک آنها هم به زور میرسد، چه برسد به برطرف کردن نیازهای دیگر یا شکوفا کردن استعدادهایشان. حتی میدانستم نمیگذارند تواناتر شود و او را در فقر نگه میدارند، در اوج احتیاج. آنقدر که سالهاست در بیکاری رتبه دارد! آنقدر که جای زخم جنگ را هنوز بر چهره دارد، بیآنکه خبری از جراحی باشد، آنقدر که تک تک فرزندانش میروند یا در آرزوی رفتن هستند یا در فقر و بیکاری و زیر فشارهای گوناگون به بیراهه زدهاند.
بارها آمدیم و رفتیم. من مادرم را نه تنها نبخشیده بودم بلکه هر بار ناراضیتر از قبل به محاکمه میکشیدمش تا اینکه روزی قبل از رسیدن ما به خانهی پدری-مادری اتفاقی افتاده بود و با اینکه آن اتفاق سالها تبعات داشت اما همینکه اتفاق بدتری نیفتاده بود جرقهی آشتیِ من و شهرم زده شد. از آن روز به بعد دست از شماتت مادر برداشتم. اما همچنان برگشتن به شهر زادگاهم همیشه با احساسات مختلفی همراه بوده و هست. حسهایی که به ندرت در جای دیگری سراغ آدم میآیند حسی میان لذت و درد، عشق و تنفر، مرگ و زندگی، امید و ناامیدی، اسارت و آزادی.
هنوز هم در شهرم همچون روحی سرگردان در گذشته راه میروم. گذشتهای نه در خیال، نه در ذهن بلکه در واقعیت و در زمان حال است!
گویی گذشته را قدم میزنم در انفعالیترین شکل ممکن به عنوان یک مهمان. مهمانی که قبلا به نوعی صاحب خانه بوده اما الان سایهای بیش نیست. سایهای گذرا در شهری دور. خیلی دور.
این روزها جز برای دیدارِ خانواده و دوستانم دلیلی برای رفتن به شهرم ندارم. عزیزترین افراد زندگیام آنجا هستند و شاید همین کافی باشد تا بیتوجه به آنچه بین ما گذشته دوستش داشته باشم.
٭در مسیر صحنه به کرمانشاه کوه بیستون به شکل زنی به پشت خوابیده دیده میشود.



یک پاسخ
سلام به خاطرات به جای مانده از مادران مهربان