گاهی زندگی آنقدر غیر قابل پیشبینی میشود که وقتی برمیگردی و به پشت سرت نگاه میکنی، میبینی نه تنها به خواستههایت نزدیک نشدهای بلکه در خلاف جهتشان حرکت میکنی!
ماههای سخت و روزهای سختتری را گذراندم. از رویاهای شیرینی دست کشیدم. و از دست دادن، دردناکترین خصلت زندگی است به نظرم.
زندگی هر روز دارد خالیترم میکند. و همچنان ادامه دارد… نمیدانم ادامه داشتنش خوب است یا بد، اما میدانم باید ادامه داد، پوست انداخت، تغیر کرد و حفرهها را پر کرد.
صبح با این جمله از خواب بیدار شدم که ((وقتی قدرت داری، انصاف هم داشته باش)) که واگویهای درونی بود خطاب به دوستی نازنین.
اما هنوز چند ساعت از روز نگذشته که به چیزهای دیگری فکر میکنم مثلا به اینکه گاهی ناگزیریم راههایی را برویم، گزینههایی را انتخاب کنیم که دردناکترین انتخابهای ما هستند و البته تنهاترین آنها، ولی گویا چارهی دیگری نداریم. باید سنگ شویم تا بتوانیم عبور زلال آب رودخانه را ببینیم و مانعی بر سر راهش نباشیم. رودخانه باید هرچه زودتر به دریا برسد. گاهی به پایانهایی برمیخوریم که زخمی عمیق به جا میگذارند. زخمی که یادمان میاندازد که ما آدمها چقدر آسیبپذیریم اما چه خوب است، سعی کنیم درک کنیم همدیگر را، محدودیتهای همدیگر را ببینیم، به ارزشهای هم احترام بگذاریم حتی اگر برای ما ارزش نیستند و با کفشهای همدیگر راه برویم و برای هم آرزوی سعادت کنیم. فقط در اینصورت است که کمتر قضاوت میکنیم و دنیا جای قابل تحملتری میشود برایمان.
سخت است میدانم
اما میتوانیم حداقل تلاشمان را بکنیم.
عکاس: ناشناس




آخرین دیدگاهها