لحظاتی در مادرانگی هست که حس “ناکافی بودن” مثل موریانهای به جانت میافتد. لحظههایی که به بنبست میرسی. لحظاتی که فکر میکنی این چه مسئولیت بزرگی بود که قبول کردی. لحظاتی که فکر میکنی تو که هنوز جواب خیلی سوالهات را نگرفتی و خودت نمیدانی کجای زندگی هستی و داری چه غلطی میکنی؛ چطور مسئولیت دیگری را پذیرفتی؟ لحظاتی که حس میکنی تنهاترین و بیپناهترین آدم روی کرهی خاکی هستی. فکر میکنی که اینهمه تلاش میکنی درک کنی ولی انگار تفاوت بین نسلی و شکافش را نه “آگاهی” و نه “درک متقابل بیشتر” میتواند از بین ببرد.به لحظاتی فکر میکنی که چقدر سهلانگارانه از کنار مسئلهی مهمی گذشتهای!
دو ماه پیش پسرم سرما خورد. و مثل همهی آخر شبهایی که سرماخوردگی اذیتکنندهتر میشود کمی بیطاقتی کرد. داروهاش را دادم. مدام بهش سر میزدم و بهش گفتم: بیدارم مامان تا خوابت ببره.
تا حدود یک و نیم بیدار ماندم. همینکه حس کردم چشماش سنگین شد خیالم راحت شد و خوابیدم. حتی یک درصد هم فکر نمیکردم شرایطش بحرانی است! همسرم هم مریض بود و همان اول شب خوابیده بود.
دم صبح که بیدار شدم، متوجه شدم هیچکدامشان نیستند. همینکه فهمیدم به فاصلهی یک ساعت از خوابیدن من، همسرم بیدار شده بود و متوجه شرایط بحرانیاش شده بود، بهم ریختم. منتقد درونم بیدار شده بود و خودسرزنشگری امانم را بریده بود.
به تمام روزها و شبهایی که بچه بود و مریض، فکر میکردم. از همان اول، بد مریض بود. موقع سرماخوردگی بالا میآورد. پایین آوردن تب و بیقراریهاش یک طرف، بشور و بساب پتو و فرش و ملحفهها یک طرف تمام توانم را میگرفت. بعد از چند روز که خوب میشد، من از شدت شب نخوابی و خستگی میافتادم.
شرایط طوری بود، همینکه میفهمیدم در آستانهی سرماخوردگی است اول حسابی گریه میکردم! میدانستم روزهای سختی پیش رو دارم، مخصوصا اگر تنها بودم و همسرم ماموریت. اصلا دلم نمیخواست خانوادههایمان را اذیت کنم و جز در موارد خیلی استثنایی کسی را در جریان نمیگذاشتم.
بارها پیش آمده بود، ساعت ده شب، دو و سه نیمه شب و حتی چهار صبح پسرم را درمانگاه برده بودم. به آن شبها فکر میکردم. به زمانهایی که دم درمانگاه پیاده میشدم. ماشین را قفل میکردم، پلهها را تند تند بالا میرفتم و به شیشهی اتاقک نگهبانی میزدم. نگهبان را که چرت میزد، بیدار میکردم. و میگفتم چند دقیقه مراقب ما باشد تا پسرم را از صندلی مخصوصش بیرون بیاورم و در این مدت کسی مزاحممان نشود.
به تمام آن روزها فکر میکردم شاید بتوانم خودم را از زیر آنهمه چرا و اگر و اما بیرون بکشم. شاید بتوانم مادرانگی از دست رفتهام را احیا کنم. به این فکر میکردم که قبل از حرف زدنش، آرزو داشتم بچه میتوانست حرف بزند و بدانم کجاش درد میکند ولی همینکه یادم میآمد شب گذشته به من گفته بود حالم بد است و من آنقدر سهلانگارانه برخورد کرده بودم، دیوانه میشدم.
مدام از خودم میپرسیدم چرا بیتوجه بودی شهلا؟ چرا فکر کردی دارد خودش را لوس میکند؟ چرا جدی نگرفتی؟ چرا خطر را احساس نکردی؟ اگر اتفاقی براش میافتاد چه!
معتقدم بیشتر از آنکه ما بچههامان را بزرگ کنیم، آنها هستند که ما را بزرگ میکنند. ما با وجود آنها بیشتر و بهتر خودمان را میفهمیم و رشد میکنیم. در کنار تمام لحظههای زیبایی که درک میکنیم، لحظههایی همینقدر دردناک هستند که باید از آنها عبور کنیم. به خودمان بگوییم که ما هم انسانیم و اشتباه میکنیم، ما هم خیلی وقتها نمیدانیم دقیقا کدام راه درست است و کدام اشتباه.
عکس:
دسته گلی که برای من چیده بودند.




آخرین دیدگاهها