کابوسی تکراری

چند روز است که احساس سرماخوردگی دارم، بدن درد و لرز هم و مدام بدنم خیس عرق می‌شود!

بعد از گذراندنِ چند روزِ به شدت سخت، رفت و برگشت به شهر کودکی‌هایمان برای خاکسپاری عزیزی و حواشی آن، طبیعی بود یکهو کم بیارم.

دیشب حالم چندان خوب نبود اما در کنار نوشیدن دمنوش، خودم را با مطالعه سرگرم کردم. داستانی با زبانی روان و سلیس انتخاب کردم که کمی حال و هوایم را عوض کند. دم صبح هم خوابیدم. بعد هم کابوس بود، پشت کابوس.

 

بیدار که شدم، سراغ کارهایم بیرون خانه رفتم. خبرها چندان خوب نبودند و من مثل همه‌ی بارهایی که همینطوری به جای دیگه‌ای و زمان دیگه‌ای ارجاعم می‌دهند، احساس کردم کم آورده‌ام.

باز باید منتظر باشم. انتظاری سخت و دردناک را باز باید تحمل کرد. راست می‌گویند که برزخ از جهنم بدتر است یا جهنم از برزخ بهتر!

 

با اینکه دو ساعت و نیم گذشته اما هنوز دارم گریه می‌کنم. احساس تنهایی و بی‌کسی عمیقی می‌کنم. احساس استیصال و نگرانی. می‌ترسم و ترس عجیب کنترل ذهنم را در دست گرفته است.

 

با اینکه بارها در همین مدت یک سال و نیم، این مرحله را گذرانده‌ام، مدام باید چک می‌کردم، مدام پاس کاری شده‌ام و با کلی مراقبه بعد از یکی دو روز به حالت عادی برگشته‌ام تا بتوانم ادامه دهم، ولی باز امروز فروریختم. و البته که باز ممکن است، مجبور شوم سه ماه دیگر هم منتظر بمانم.

 

و نمی‌دانم این بار چند روز نیاز دارم که خودم را پیدا کنم، بپذیرم و به این نتیجه برسم باز هم شکر که شرایط بدتر از اینها نیست.

و هنوز نمی‌دانم این مسئله کی حل می‌شود.

و دلم به حال آنها می‌سوزد که خیلی جدی‌تر درگیر چنین مسائلی هستند.

عجیب اینکه الان شرایط روحی‌ام طوری است که حاضرم این‌ بار تا تهش بروم، ولی تمام شود این کابوس!

فقط تمام شود.

فقط همین.

 

عکس: حمیدرضا امیری

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *