چشمهام را باز میکردم
سایهها روی دیوار خزیده بودند
همچون دردها در سلولهایم.
چشمهام را میبستم و
تکثیر میشدم هر صبح.
دخترانگیام را
روبروی آینه مینشاندم
و میگذاشتم به جوانیاش ببالد و
رویاها و آرزوها از چشمانش ببارند.
گوشی را دستش میدادم
تا حال عزیزانم را بگیرد.
مادرانگیام را
به اتاق پسرم میفرستادم
که پتوی کنار رفته را
بر شانههایش بکشد،
بوسهای از پیشانیاش بدزدد و
غبار دلتنگی را از صورتش بزداید و
به فکر نهارش باشد.
زنانگیام
آهنگی میگذاشت و
میرقصید و میرقصید.
بعد هم
دسته گلی برای دلدادهام میفرستاد.
خودم اما
زیر پتو مچاله شده بودم
سرفه امانم را بریده بود و
قرنطینه
تنهاییام را به لبهی پرتگاه برده بود!
تنهایی که
روزی چند بار دستهاش را
دور گردنم فشار میداد.
سرم را زیر آب وان نگه میداشت.
کارد کُند میوهخوری را مدام
روی مچم میکشید.
و همهی قرصها را
توی لیوان آب میریخت.
رنگ باخته بودند، روزها
رنگ باخته بودند، نقشها
و من فقط بیمار بودم!
طوفان
کشتی تنم را در هم کوبیده بود و
در دریای زندگی دست و پا میزدم.
همانجا بود
که فکر کردم
یک سیب گندیده
سبد سیبی را به فنا میدهد!
–
بارها رفتن را گریسته بودم
این بار اما برگشتن،
سوی چشمهایم را
دزدیده بود!
–
همچون سربازی
که در ماموریتی سِرّی با لباسِ دشمن
زیر نور دیدهبانهای مرزی
خشکش زده و
نمیداند
سکوت کُند یا کمک بخواهد؛
در میانه ماندهام.
سکوت کنم
دیدهبان خودی نشانهام میگیرد و
فریاد بزنم
دیدهبان همسایه!
…….
در میانه ماندهام
همچون سربازی
در ماموریتی سِرّی با لباسِ دشمن
که زیر نور دیدهبانهای مرزی
خشکش زده و
نمیداند
سکوت کُند یا کمک بخواهد!
–
سکوت
غباری سفید
اما سنگین است
که نشسته روی لبها
روی مبل و صندلیها
لابهلای کتابها و
ما بین سطرها.
سرمایش اما
روی صندلی ننویی
کنار آتش شومینه نشسته
ترانهای زیر لب زمزمه میکند و
به فریادِ چوب موقعِ سوختن
گوش میدهد!
–
نگاه میکند اما نمیبیند
گوش میدهد اما نمیشنود
دلدارش را میبیند
انگار که غریبهای…
همچون شبی
که میان دو روز حبس شده
همان سرِ شب آزادیِ ریخته
در جام شوکران را
سر میکشد!
–
در عشق
آنکه میشکند، بُرده!
تصویر: infonly.ao@



آخرین دیدگاهها