گــاهـی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گــاهـی نمیشود، که نمیشود، که نمیشود
گــه جور میشود خود آن بیمقدمه
گــه با دو صد مقدمه ناجور میشود
گــاهـی هزار دوره دعا بیاجابت است
گــاهـی نگفته قرعه به نام تو میشود
گــاهـی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گــاهـی تمام شهر گدای تو میشود
گــاهـی برای خنده دلم تنگ میشود
گــاهـی دلم تراشهای از سنگ میشود
گــاهـی تمام این آبی آسمان ما
یــکباره تیره گشته و بیرنگ میشود
گــاهـی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هــرچه زندگیست دلت سیر میشود
گــویـی به خواب بود، جوانیمان گذشت
گــاهـی چه زود فرصتمان دیر میشود
کــاری ندارم کجایی ، چه میکنی
بـیعـشق سر مکن که دلت پیر میشود.
((قیصر امینپور))
دنبال جملهای میگشتم که حال و احوال این لحظهام را نشان بدهد. یاد مصراع دوم این شعر افتادم: ((گاهی نمیشود، که نمیشود، که نمیشود.))
گه مست و گه مجنون شوم.
گه خُفتهای مسحور شوم،
مدهوش شوم.
گه زیر بارِ زندگی مدفون شوم.
گه مصلوب و گه مجروح شوم
گه چون خاربُنی به سکوت،
محکوم شوم!
گه چون گُلی در تار عنکبوت،
محصور شوم!
گه چون لانهای در دست باد
مخروب شوم.
گه منفور شوم، مردود شوم
زیر رگبارِ زمان منسوخ شوم.
گه برای فراموش کردنت مغلوب شوم
مأیوس شوم
مغموم شوم
ای پرندهی رهایی!
ای عشق!
عکاس ناشناس





آخرین دیدگاهها