سکوت جاری شد
چون خونی سرریز از چاقو
در دست زنی
که زندگی را قسمت کرد
میان بودن و رفتن
میان ماندن و نماندن.

و چه کسی می‌دانست
زنی که هر صبح
پرده را کنار میزند
پنجره را باز می‌کند
به شروعی دیگر فکر می‌کند
یا به پایانی بی‌انتها.

سکوت
شاید همان عادت از دست رفته‌ی جنینی ماست
یا تمنای شنیدن
آنچه انتظارش را می‌کشیم

و عشق
گاه همان قفلی‌ست
بسته بر میله‌ای در جزیره‌ی کرت
که زنگ زده
و دیگر هیچ کلیدی آن را باز نمی‌کند.

گاه گلی از آن می‌روید
گاه پروانه‌ای بر آن می‌نشیند
و گاه نقشی می‌زند از حقیقتی‌ تلخ-شیرین
حتی اگر ما برویم
رویاهایمان

هنوز منتظر دستی و کلیدی می‌مانند!

درد است
که کلمه می‌شود و
می‌چکد بر کاغذ
خون می‌شود و
می‌دود در سفیدیِ چشم‌ها
خط می‌شود و
می‌نشیند بر پیشانی
پنجه می‌اندازد بر گوشه‌های چشم.

 

و گاه سکوت می‌شود
سکوتی که هر چقدر هم بارانی بپوشد
خیس می‌شود
و هر چقدر خودش را خشک کند
خیس‌تر!
که خون از درون خودش می‌جوشد
نه از بلندای ابری همیشه غمگین!

تمام آنچه دیدیم
شبی بود خفته بر بالین شبی
شبی که تا صبح کابوس دید
و همانجا بود که فهمید
دنیا را آب ببرد
او را نه خواب
که سیلاب می‌برد!

و ما زندانیان امروزیم
نه توان رفتن به دیروز‌ها را داریم
نه بالِ پرواز به سمت فرداها.

 

 

تصویر: اثری از میرزا حمید

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *