نمیدانم چرا عاشق شدهام
اما خوب میدانم
چرا عاشق ماندهام
–
زندگی،
پنجرهایست
بر دیوار کاهگلی خانهای مخروبه در کورهراه
که از هر طرف به آن نزدیک میشوی
تکهای از آسمان را
میبینی
و شکوه دُرناهایی
که خیال آزادیای را
بارها به تخم نشستهاند
که هر بار خوراک مارها شده است.
در سرزمینی که آسمانش را
پرندههای شکاری به نام خود زدهاند
و زمینش را موریانههای موزی!
ما همان پرندههایی هستیم
که پرواز را از یاد بردهایم
اما در خیالش هر شب
از خواب میپریم.
کدام پرندهی شکاری
تنها به شاخهی شکنندهی زیر پایش
دل بسته است؟
–
همچون گورکنی
که درآمد ماهانهاش
وابسته به تعداد مُردههاییست
که دفن کرده.
یا همچون مُردههایی
که دوباره عاشق میشوند.
یا محکوم به اعدامهایی
که در انتظار اجرای حکم
با صدای پایی از خواب میپرند!
یا زندانیانی محکوم به حبس ابد
که مفهوم زمان را
از دست داده است
و جز دیروز، امروز و فردا را
نمیشناسند؛
این روزها بیقرارم
و این بیقراری
شاید همان خاطرهی اخرین پرواز است
بر آبشاری منجمد در تابلویی نقاشی.
عکس:
ترکیبی از هنرهای نقاشی و مجسمهسازی




آخرین دیدگاهها