درون من پُلی فرو ریخت
که برای رسیدن به تو
باید هر روز از آن میگذشتم.
پُلِ معلقی
که هر تختهاش کلمهای بود
آغوشی
و بوسهای…
–
درخشش چشمانم را
در چشمهایت جا گذاشتم.
زیبایی لبخندم را
میان دستهایت،
سکوت شکسته بر لبهایم را
روی نتهای صدایت.
و تو چنان ناپیدایی
که هیچ موجودی اینگونه
بینام و نشان نزیسته!
گشتن بیفایده است…
–
بیا زیبایی عشق را
چون گل بابونهای
لابهلای دفتر زندگی ماندگار کنیم
گلی که دیگر
هوس پروانهای با بالهای سبز و زرد و لکههایی سیاه رنگ را
برنمیانگیزد.
–
آنگونه پاک کردم خودم را
از دنیای دلدادگی
که هیچگاه چنین بینام و نشان نزیستهام!
–
آنگونه سر به راه رفتن گذاشتهام
که گویی هرگز نیامده بودم
گور بینامی اگر دیدی
نامِ مرا بر آن بنویس!
–
کاش از روز اول
تو را چون گردن آویزی زیبا
به گردن نمیآویختم
یگانهترین رویا!
–
هیچ عشقی نجات نخواهد داد
کسی را که
دست از خودش کشیده.
بهار
شکوفههایش را جز به درختها
مگر میتواند بدهد؟
–
روز را به شب رسانده بودیم
بیآنکه آسودگی و سکوت را مزه مزه کرده باشیم.
بیآنکه لَختی پاهایمان را دراز کرده و نفسی تازه کرده باشیم.
یا از آن چشمهی نور
پرتویی دزدیده باشیم.
تو اما ای شب!
سکوت و آرامشت را بر ما بتاب.
ستارگانِ گاه مُردهات را،
مهتابِ گاه خفتهات را،
آن فانوسک شیشهای چسبیده به سردابهای آسمانت را،
و تاریکیِ گاه پوسته پوسته شدهات را.
تاریکیِ آرمیده در چشمان و
گیره شده به موها و
لک شده بر دست و پاهایت را
که گاهِ خفتن وُ لختی آسودن
تنهاترین آغوش برای خستگیهای ماست.
و گاهِ نگریستن به چراغهای چشمکزنِ خانهها و کوچهها و خیابانها
تنها روشناییِ دیدگان ماست.
مایی که از روشناییِ روز
گاه به قدرِ کورسوی ستارهای در دوردستها
یا مدت زمانِ عبور شهاب سنگی
سهم نداشتهایم!
ای شب!
ای پناهِ بیپناهان!
ای عدالت نشسته بر منبرِ زمان!
زودتر بیا.
گرچه دستت خالیتر از روز است
اما
همان اندک نور را قسمت کن میانمان.
((تقدیم به آنها که نور میکارند))
–
“نخستین سفرم باز آمدن بود”
نخستین اشکهایم
در پی رویایی سقط شده بود
که به ناگاه
مُردن را به زیستن
آرمیدن را به دویدن
رفتن را به ماندن
رهایی را به اسارت
ترجیح داده بود و
نخستین را دومین نکرده
وداع گفته بود جهان را.
من در پی رویایی که نزادمش
دستهایش را نگرفتم،
به وقت افتادن.
شوق کودکی وُ شور جوانیاش را نچشیدم.
عروسش نکردم و
بر کرکهایِ نرمِ پشتِ گردنِ کودکش بوسهای نکاشتم؛
رو به سوی دیگرِ زندگی مینهم.
هیچ میدانی
نفرین خدایان است
اینگونه مادر بودن وُ
اینگونه مادرانگی را زیستن
که نه
مُردن؟
((اینگونه مادرانگی کردن؟))
–
“سلام بر آنان که
ما را ندیده فهمیدند
نخوانده دانستند
و نبوسیده دوست داشتند”
((جبران خلیل جبران))
و سلام بر آنان که
ما را دیدند و نادیده گرفتند.
خواندند و نفهمیدند.
گوش دادند و نشنیدند.
بوسیدند و فراموش کردند.
همانها که
ندیدند، نفهمیدند، نشنیدند و فراموش کردند
ولی بیدارمان کردند!
–
خفته بودم
زیر خروارها خاک
چشمها بسته بر عبورِ خیالانگیزِ
ستارهای دنبالهدار!
چرا کسی در پیام نبود؟!
–
گوری بینام و نشان
سلولی انفرادیست
به قدِ تنهاییِ آدمِ درونش!
و شهر
عجب زندان بزرگی است!
–
از خودم دور میشوم
و به آینهی چشمانت مینگرم
و به دستهایی که
ویران کردن را
بیشتر از ساختن تجربه کردهاند و
از دست دادن را
بهتر از بدست آوردن میفهمند.
و تو را
بیشتر از خودم میشناسند!
–
زندگی
گاه باری بود
که روی دوشمان گذاشته بودند
دعوتنامهای که
برای بودن و ماندنمان فرستاده بودند!
–
به یک آن شکستم!
و من هر چقدر
به پوستهی زمین چنگ میانداختم.
و من هر چقدر
به صدای شکستن گوش دادم.
و به آن نزدیکتر میشدم،
صدا دورتر میشد، گنگتر، محوتر.
و من هر چقدر
به خودم نزدیکتر میشدم،
دورتر میشد.
روزها گذشت وُ
همان دور، دورها
در اعماق خاک ریشههایی جان گرفتند.
جوانهای رویید،
نهالی گشت و درختی!
و من از دور
آوای آینههایی که به هم میخوردند را
میشنیدم.
و من از دور
وزشِ باد میان آنها که به هم میخوردند را
میشنیدم.
به سمت آواها دویدم.
ساقهی تُردی زیرِ بار خم شده بود.
برگهاش،
تکههایی از آینه بود و
باد که میان شاخهها میوزید
آینهها به هم میخوردند و
جرینگ جرینگ صدا میدادند.
گاه آینهای جدا میشد از شاخهای.
گاه چند آینه به هم میخوردند وُ
خرد میشدند…
زمین آینه باران شده بود.
تکهای برداشتم
و تکهای دیگر.
روبروی هم گذاشتم.
آنگاه میان آنها
چشمهای تو را کاشتم
میدانستم درختِ آرزوی خواهد رویید
میبینی الان باغی از آینهها تو را
در برگرفتهاند؟!
دیگر نمیتوانی
چشمهات را از من بگیری!




آخرین دیدگاهها