روزی که پیشنهاد حضور پررنگترم داده شد، در هالهای از بیم و امید بودم و نهایتا آنقدر هالهی بیم پررنگ شد که پیشنهاد را رد کردم. اما نهایتا با تماسی تلفنی و صحبتهای دلگرمکنندهای که شد، پذیرفتم.
اما آیا دیگر نگران نبودم؟
دیگر فضای مه گرفته با چالشهایی که تا حدی با آنها دست به گریبان بودم در همان مدت کوتاه همکاری، بعد از پذیرش حضور پررنگترم مهگرفتهتر نمیشد، طوری که گاه نمیتوانستم قدم از قدم بردارم؟
خب میتوانم بگویم تا حد زیادی با صحبتهایی که در جمع مطرح شد، این موانع برطرف شد. خیلی از عزیزان تبریک گفتند و آرزوی موفقیت کردند و حتی برخی عذرخواهی در فضای خصوصی.
قدمهای اولیه محکم و استوار برداشته شده بود اما هنوز خرده نگرانیهایی داشتم، هنوز مسائلی حل نشده مانده بودند. ولی گویا گاهی تنها راه جلو رفتن، خود را به دل مسیر سپردن و مواجه با ترسها و چالشهاست.
طبق انتظارم کماکان و با وجود سکوتِ معنادارِ سری قبلم، باز شاهد برخی برخوردها بودم.
گاه میان حمایت از خودم به عنوان کسی که حقی از او صلب شده و حمایت از فردی که خطوطی را رد کرده بود، به عنوان نمایندهی او مردد میماندم. تا کجا میتوانستم عقبنشینی کنم که آسیب جدی و تبعات سنگین برای کسی پیش نیاید و در عین حال حال خودم هم خوب باشد؟!
واقعا تا کجا؟!
باید روی لبهی تیز تیغی راه میرفتم که با کوچکترین اشتباه به سمتی نیفتم. گاهی میتوانستم کمی عقبتر از آن زمان که در زندگی معمولم به این مسائل برمیخوردم بایستم فقط برای محافظت از آن دیگری، که در جایگاه جدیدم بخشی از حوزهی مسئولیتم بود.
تمام تلاشم را کردم اما زمانی که با این روش هم به نتیجه نرسیدم و ناچار به مطرح کردن مسئله شدم، چنان حمایتی را احساس کردم که خیلی از دلنگرانیها و دلهرههایم کم شد. و این حد از اعتماد به من نیرویی مضاعف داد.
اینکه بیهیچ نگرانی جلو بروی و حتی برای آن مختصر عقبنشینی زیر سوال بروی، زیباترین زیر سوال رفتنی بود که به عمرم دیده بودم.
و من در همین مدت کوتاه بسیار آموختم!
و من در همین مدت کوتاه بزرگ شدم!
دیشب برای ده هزارمین بار پی بردم که نجات جان یک نفر فقط به این معنا نیست که او را از زیر باران گلوله نجات داد، فقط به این معنا نیست او را از اتاق جراحی سالم بیرون برد، یا در جلسات طولانی مدت روانکاوی از افتادن او به قعر چاه جلوگیری کرد.
میتوان شاعر بود، یا حتی یک دوست و طناب را به سمت عزیزی که در قعر چاه تاریکِ ناامیدیست، انداخت و او را بیرون کشید.
میتوان دانه دانه دانه امید کاشت، از روزی تا روز دیگر و منتظر جوانههایش ماند.
دیروز شاهد جوانه زدن یکی از همان دانههای امید بودم. فردی که مدتهاست خُرهی رفتن به جانش افتاده بود، با وجود عدم حضورش، چه حضور پررنگی یافت و چقدر زیبا او و اثرش برجسته شدند و چقدر زیبا کمک شد به خوانده، دیده و شنیده شدن اثرش.
و عشق مگر چیزی به جز خوب دیدن و شنیدن و توجه کردن است؟
عکس: کمیل امینی




آخرین دیدگاهها