آن که میگفت:
“مرگ هم روزی پیر میشود”،
مگر نمیدانست
عمر ما به دیدنش قد نمیدهد؟
آن که میگفت:
مرگ از رگ گردن به ما نزدیکتر است
هیچ میدانست
چندیست که
ما رگ گردنِ مرگ شدهایم؟!
آن که میگفت:
میان صفر و یک، بینهایت عدد هست.
ندیده
مشتهای بستهی مرگ
همیشه پوچاند و
گلهایش را
به رهگذری میبخشد
که میرود خودش را سر به نیست کند؟!
و بالاخره آن که میگفت:
مرگ دریچهایست به روی زندگی.
گویا یادش رفته
مرگ برای دخترکان این سرزمین شاهزادهایست
که حتی راهش از کوی آنها هم نمیگذرد؟
–
برای آن که نور چشمهایش را
در سیاهی دگمهی چشمانی و
گرمای دستهایش را
در دستهای آدمکی برفی جا گذاشت
چه فرقی دارد
چراغی بیاوری روشن
یا شمعی خاموش!
وقتی قرار نیست هیچ خورشیدی
او را به زندگی برگرداند.
–
ما که کودکیمان را
در آغوش “عروسکی چینی”
نوجوانیمان را
میانِ میلههای زندانِ تن
جوانیمان را
پشت دوندگیهای زندگی جا گذاشتیم
و میانسالیمان را
روی پلی پوسیده و بیانتها
میان آنچه کاشته و برداشتهایم
میگذرانیم
با چه امیدی به سوی آرامگاهی میرویم
که همهی این ناآرامیها را
در خود چال کند؟
نکند باز از چالهای در آییم و
به چاهی بیفتیم؟
–
مدام از چهار ستون زندگی بالا میکشیم
بیآنکه بدانیم
مرگ،
چوبهی داری بر پا کرده است و
ما فقط در ارتفاع بالاتری
جان خواهیم سپرد.
–
و این کلمههای ریخته از انگشتانم آیا
قسمتهایی از من نیستند
که هنوز هم
میل به زنده ماندن دارند
آن هم درست زمانی که
دستی چنان گلویم را میفشارد
که صدایم انعکاسی از
صدای گلوی گوسفندیست
به هنگام مرگ؟
–
آیا هر شاعر مجموعهای
از هزاران دفتر شعر نانوشته نیست
که جمعه روزی کلماتشان را
از مرتفعترین کوه، پایین انداخته
در عمیقترین قسمت رودخانه، غرق کرده
در تاریکترین قسمت خاک، دفن کرده
یا در سوزانترین شعلهی آتش، پراکنده؟
–
همچون سایهای
که بخشی از هویتش را از جسمی میگیرد
که رویش افتاده،
گاه قطعههای آجر دیواریام ترک خورده.
گاه دیواری سیمانیام زبر و
گاه سطحی نرم و مواج
که زندگی
سرسختانه سعی در غرق کردنم دارد!
تو اما سایهای
افتاده بر صخرهای سرشار از برشهای تیزِ
که همین زمین لرزهی اخیر
به دقت تراشت زده!
تصویر:
برف، تنها روی پشت بامِ آپارتمان تازه ساز و خالی از سکنه نشسته بود.




آخرین دیدگاهها