باوان

⚘️⚘️⚘️
وقتی مستقل میشی اولش میگی خب دو تا خونه اون طرف‌ترم، دو تا کوچه‌ اون طرف‌تر، بعد میشه دو خیابون اون‌طرف‌تر، دو محله اون طرف‌تر. به خودت می‌آی می‌بینی یه شهر دیگه‌ای مثل خیلی از ماها و حتی یه کشور دیگه. به خودت می‌آی می‌بینی مدت‌هاست ندیدیشون. برای چند ساعت دیدنشون باید کلی برنامه‌ریزی کنی، باید از خیلی برنامه‌ها و کارها بزنی و…
گاهی زندگی چنان دستات رو می‌بنده که باید به همین حداقل‌ها دلخوش باشی و لذتش رو ببری.
یادمه ماها یکی یکی جدا شدیم بابا که زودتر از همه‌ی ما طعم جدایی رو چشیده بود، به شوخی می‌گفت که ففر مال خودمه و نمی‌دمش!
(بابا خواهر کوچکم رو ففر صدا میکنه)
از جواب‌های خنده‌دار ففر خانوم بگذریم، یه رگه‌ی تلخی تو حرف بابا بود که ماها رو ساعت‌ها به فکر فرو می‌برد.
ولی زندگی در جریانه و چه بخوایم، چه نه ما رو با موج‌های خروشانش می‌بره.

از اون روزا، سالها میگذره ففر هم مستقل شد. و دوری ما طولانی‌تر و طولانی‌تر. این روزا که پدر مادرا هر روز سالخورده‌تر میشن و هر بار خداحافظی باهاشون سخت‌تر می‌شه، گاهی فکر میکنم کاش می‌شد همه چیز رو رها کرد و کنارشون موند. کاش میشد نگذاشت قند تو دلشون آب شه. با دردشون درد کشید، با لبخندشون خندید. ساعت‌ها نشست و خوابیدنشون رو دید. و به صدای نفس کشیدنشون گوش داد و لحظه به لحظه‌ی بودنشون رو به خاطر سپرد. کاش می‌شد ساعت‌ها به حرفشون گوش داد، شاید لااقل یه درصد از حس تنهاییشون کم شه.
کاش می‌شد …

+

و مطلبی قدیمی:

دلتنگی

مامان وقتی دلش برای عزیزاش یا یکی از ما بچه‌ها که دور بودیم تنگ می‌شد، به زبان کُردی می‌گفت: کاش گنجشکی بودم و می‌رفتم لبه‌ی پنجره‌ی اتاقش می‌نشستم و می‌دیدمش.
در زبان کُردی به گنجشک “مه‌لوچک” می‌‌گویند و این واژه بارِ “معصومیتی” به مراتب بیشتر از واژه‌ی گنجشک در زبان فارسی دارد به نظرم.
دوره اپیدمی که دیدن بابا و مامان آرزو شده بود برام، خیلی وقت‌ها به گلدان‌های لبه‌ی پنجره، سرشاخه‌های درخت انگور و انجیر توی حیاط، نوری که روی فرش لاکی اتاقشان می‌افتاد، حتی اکسیژنی که توی اتاق بود غبطه می‌خوردم.

دلم می‌خواست آجری از دیوار حیاط باشم، میله‌ای از نرده‌های پشت پنجره‌‌ها یا دستگیره‌ی دری که بهش دست می‌زدند. گاهی حتی دلم می‌خواست عابری بودم که تو خیابان آنها را می‌دیدم. و عجیب به نازلی، گربه‌ی برادرم، غبطه می‌خوردم آن روزها.

دیروز عجیب شبیه غروب آخر هفته‌هایی بود که بعد از آمدن به تهران تا مدت‌ها نمی‌دانستیم باید چطور بگذرانیمشان.
بیرون که می‌زدیم، هر چقدرم که می‌گشتیم انگار که دلمان سقفی بخواهد یا گفتگویی گرم و صمیمی سر از کتابفروشی محله در می‌آوردیم. و آنجا شده بود مأمنی برایمان، جایی شبیه خانه‌ی پدری-مادری. هر چقدر دلمان می‌خواست می‌ماندیم، کتاب‌ها را ورق می‌زدیم، گاهی جمله‌ای کوتاه رد و بدل می‌شد و گاه کتابی می‌خریدیم.
بعد از آن آموزشگاه موسیقی گوشه‌ای از غروب‌های پنج‌شنبه‌مان را پُر کرد. آنقدر سرحال و شارژ بیرون می‌آمدیم که انگار سری به خانه‌ی بابا اینها زده بودیم. بعد هم که آنقدر مشغله پیدا کردیم که حتی یادمان می‌رفت آخر هفته را گذرانده‌ایم!
ولی هنوز روزهایی هست که شبیه آخر هفته‌هایی است که دلت می‌خواهد سر پا هم شده بروی زنگ در خانه‌ی بابا را بزنی یا لااقل آرزو می‌کنی گنجشکی بودی و لب پنجره‌ اتاقشان می‌نشستی.
و دلتنگی یعنی ما عشق را تجربه کرده‌ایم.

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *