میگویند: بعد از مرگ، مغز انسان به مدت ده دقیقه هنوز فعال است. در این مدت میزانِ اکسیژنِ خون کم میشود و نور سفیدی را میبیند. و تمام خاطراتش مثل فیلمی سینمایی از جلوی چشمانش میگذرد.
به فیلم سینمایی ده دقیقهای فکر میکنم، که خودم شخصیت اصلیاش هستم، خودم قهرمان و ضد قهرمانش و نهایتا خودم تنها تماشاگرش!
دلم میخواهد بدانم در آن آخرین دقایق کدام لحظههای زندگیام به تصویر کشیده میشوند و موقعِ دیدن آنها چه حس و حالی دارم. دلم میخواهد ببینم حالم خوب است یا نه؟
دلم میخواهد بدانم هنوز هم درگیر محدودیتهای مکانی، زمانی و … هستم یا نه؟
دلتنگ دنیا هستم یا مشتاقِ تجربهای دیگر؟
دلم میخواهد به آن ده دقیقه و آن کاهش وزن ٢١ گرمی بیشتر فکر کنم. اینکه فیلمی که میبینم، سیاه سفید است یا رنگی؟ راوی دارد؟ اگر راوی دارد اول شخص است، دوم شخص یا سوم شخص محدود به ذهن من؟
سبکتر میشوم یا نه؟
مسئلهای که معمولا موقع فکر کردن به مرگ خودم اذیتم میکند، حس و حال عزیزانم است در آن لحظات. اما چه میتوان کرد، گویی مرگ، تنها حقیقتِ غیر قابل انکارناپذیر و اجتنابناپذیر برای همهی ماست. نوعی از نیستی، تغییر، از دست دادن، حتی فراموشی!
با اینکه زندگی گاهی به شدت دردناک است، فکر میکنم دلم برای زمانهایی که در آغوش عزیزانم بودهام، لحظههایی که در طبیعت از خودبیخود شدهام، لحظههایی که از فهمیدن یک موضوع هیجانزده شدهام، موقع یادگیری کفبُر شدهام، از خواندن کتابی بینظیر، شنیدن قطعهای موسیقی، دیدن فیلمی لذت بردهام تنگ میشود.
قطعا دلم آغوش امن عزیزانم را میخواهد، بوسهای بر دستهایی که به رگهای کبود نشستهاند، شنیدن اسمم با طنین صدایشان، حتی شنیدن درددلهایشان!
دلم برای بازیهای کودکانهمان تنگ میشود، برای آن جا شکلاتی اردک شکلی که از هفت کیلومتریاش رد میشدیم، آن گرد باریک و خوش تراشِ بچه اردک روی پشتش میشکست!
دلم برای دوستانم تنگ میشود.
برای لحظههای عاشق شدن و عاشق بودن و مادر شدنم تنگ میشود.
درست است که دنیا گاهی بدجور زمینمان میزند، اما دوست داشتن بزرگترین موهبت زندگی است که قطعا دلم برای تکتک لحظههایی که در حضور یا غیاب دیگران تجربهاش کردهام تنگ میشود، حتی اگر لبخند غریبهای در خیابان بوده باشد.
تصویر: گوگل




آخرین دیدگاهها