ابرها
میآیند و میروند
میآیند و میروند
آبیِ آسمان اما پا برجاست
همچون سیاهیِ شب
همچون حسرت
حسرتی که هر بار از صورتی به صورتی در میآید،
از نوعی به نوعی!
از رنگی به رنگی!
از تاریخی به تاریخی!
و سرِ آخر از سکوتی به سکوتی!
سکوتی جانفرسا.
نگفته بودی
حسرت همچون درد
نوعی انرژیست و پابرجا!
نگفته بودی
خاطرهی زندگیِ اجدادمان را
میزیایم
که از مدارِ تکرارِ خویش
بیرون نمیآییم!
نگفته بودی
تو چرا هیچ نگفته بودی!
فقط سر را پایین انداخته بودی و
دور شده بودی!





آخرین دیدگاهها